اون که در خلوت شب سوخت ، منم
لحظه ها دیده به در دوخت ، منم
اون که در کشمکش یاس و امید
رنج دلواپسی آموخت منم من ، منم من
منم من ، منم من ، منم من
منم من ، منم من ، منم من

بیش از این رنج من خسته نشو
من گسستم ز تو ، دلخسته نشو
سر خودگیر رو به خویشم بسپار
سر بیرحم در بسته نشو

* * * * *

شعله بودی و چه خاموش بُدی
خود عشقی که فراموش شدی
مثل پیمانه ی از باده تهی
نیش من بودی و که خود نوش شدی

اون که در کشمکش یاس و امید
رنج دلواپسی آموخت منم من ، منم من
منم من ، منم من ، منم من
منم من ، منم من ، منم من

* * * * *

شب ما غرق سکوته ، دل از حوصله تنگ
ره ما پُر ز نشیبه ، نبود جانب رنگ
همسفر راه جداست ، من ندانم به کجاست
ای که آزار مشو ، این دگر کار خداست ، این دگر کار خداست

خسته از وسوسه ی بی ثمری ، من رسواشده با دیده ی تر
درسرای دگر ُ جای دگر ، دل سپُرم به دل آزار دگر