و باران امد و باز جای تو خالیست
روز یکشنبه ابرهای خاکستری اسمان شیراز را پوشاندند
و باز هم تو نبودی
نم نم باران شروع شد و حس نابی را در وجودم تازه کرد
و باز هم تو نبودی
طبق عادت هر روز،صبح زود بیدار شدم،اماده رفتن به مدرسه
نگاهی به داخل حیاط کردم،موزاییک های حیاط کاملا خیس
شده بود. بوی نم خاک مرطوب شده همه جا پیچیده و کاملا
میشه باران را حس کرد.
کمی صبحانه خوردم و اماده رفتن شدم
داخل حیاط نزدیک به ۱ دقیقه زیر باران ایستادم
و دستهایم را باز کردم و چند قطره از باران را کف دستم
حس کردم
و باز هم تو نبودی
راهی مدرسه شدم
ظهر شد و منتظر دایی که قرار بود به دنبالم بیاید
هوا نیمه ابریست و گاهی هم خورشید سو سویی میکند
سوار ماشین دایی شدم و حرکت کردیم به طرف خونه
طبق معمول دایی یه خورده سربسرم گذاشت و چون چندین جا
کار داشت مجبور بودم که همراهش باشم
(با عرض معذرت از دایی جونم چون خسته بودم
)
رسیدیم به خونه و سریع رفتم سراغ نهار
ساعت ۵ عصر است و باران شدید تر شده و حسابی کوچه و
خیابان را خیس کرده ،ناودانیها همه به صدا درامده اند
و باز هم تو نبودی
ساعت نزدیک به ۷ است و من اماده رفتن به باشگاه و طبق
معمول غر غر دایی![]()
که معمولا باید من را ببرد
قظره های باران تند تند به شیشه ماشین برخورد میکند
و باز هم تو نبودی
ساعت ۸:۳۰ باشگاه تمام شده و دایی منتظر من
باران شدید تر شده بطوریکه اب در کناره های کوچه ها و
خیابان ها جمع شده و همچنان در حال زیاد شدن است
و الان ساعت ۱۱ شب است و همچنان باران میبارد
و صدای خوردن قطره های باران را به شیشه پنجره اتاقم
میشنوم و سکوت اتاقم را میکشند و حس ارامشی عجیب دارم
و باز هم تو نبودی
تقدیم به بابای عزیز و دوست داشتنیم
جای تواینجا خالیه اما وجودت تو قلبم هست
دوستت دارم ![]()
خواهر زاده نوشت: خدایا با اینکه بابام دیگه پیشم نیست اما در عوض یه بابا بزرگ و ۳تا دایی
مهربون بهم دادی که نذاشتن جای خالی بابام رو حس کنم و با تمام وجود دوستشون دارم ![]()
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک